خرید بک لینک
تو حق نداري عاشقِ کسي بماني که سال هاست رفته تو مالِ کسي نيستي که نيستتو حق نداري اسمِ دردهاي مزمنت را عشق بگذاري مي تواني مديونِ زخم هايت باشي اما محتاجِ آنکه زخميَت کرده نه دست بردار از اين افسانه هاي بي سر و ته که به نامِ عشق فرصتِ عشق را از تو مي گيرد آنکه تو را زخميِ

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 20:53

تو آمدي و بي آنکه بداني خدا با تو براي من يک بغل شعر نگفته فرستاد حالا بنشين و تماشا کن چگونه آيه آيه کتاب رسالت تو را خواهم سرود پيامبر از همه جا بي خبر من ((افشين يداللهي))

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 20:53

خسته تر از صداي من گريه ي بي صداي تو حيف که مانده پيش من خاطره ات بجاي تو رفتي و آشناي تو بي تو غريب ماند و بس قلب شکسته اش ولي  پاک و نجيب ماند وبس طعنه به ماجرا بزن اسم مرا صدا بزن قلب مرا ستاره کن دل به ستاره ها بزن تکيه به شانه ام بده دل به ترانه ام بده راوي آوارگي ام راه به خانه ام بد

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 20:53

وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد وقتي زمين ناز تو را در آسمان ها مي کشيد وقتي عطش طعم تو را با اشک هايم مي چشيد من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلي چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي يک آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا ا

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 20:53

آخرين روزهاي سال 95 را سپري ميکنيم سال 95 سال پر از فراز و نشيبي برايم بود البته فرازي نبود بهتر است بگويم سالي پر از نشيب .. که بالاخره تمام ميشود .. سالي که ابتدايش را با يک سهل انگاري احمقانه از سوي يک مثلا آشنا با غم و درد و اندوه ودلهره و تشويش و تحقير و ....خيلي چيزهاي بد ديگر شروع کردم و تمام

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 20:53

زن سياسي بهتر از مرد سياسي است مردان انگار که براي حضور در معرکه سياست به دنيا ميايند  اما زنان بر اين ميدان منت ميگذارند که پا در آن مي نهند هر جا زني هست که به خاطر عدالت ميجنگد آن جا عطري پيچيده است شيرين و شورانگيز مان بدون زنان خوب ، مردان کوچکي هستيم ... نادر ابراهيمي ...............

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 20:22

استاد گفت : زن ها هميشه مادرند و مردها بچه ... مثلا فرهاد ، مجنون ، پادشاه ، شاعر ، من هر کس که باشد هميشه دلش ميخواهد که يک زن در زندگيش باشد که مدام به او رسيدگي کند و مراقبش باشد ميگويند پشت سر هر مرد بزرگي يک زن ايستاده اما پشت سر هيچ زني هرگز مردي نيست .. زني از ميان چمعيت بلند شد پرسيد ا

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 20:22

ما فرزندان جفرافيا هستيم محصول يک اتفاق  .... گاهي فکر ميکنم وقتي يک کودک در سوئيس سراغ يخچال ميرود تا شکلات صبحانه اش را بردارد کودکي در يک قبيله آفريقايي با اين ترس بيدار ميشود که نکند امروز به وسيله مردان قبيله ديگر که به دين و آيين آنها نسيتند کشته شود ... اگر در عربستان به دنيا آمديم اح

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 20:22

ما را از مرگ ميترسانند


به گونه اي که انگار


ما زنده ايم ........


احمد شاملو


....................................


در اين دنيا ترجيح ميدهم دو روز مانند يک ببر


زندگي کنم تا دويست سال مانند يک گوسفند ..


..........................................


سه را ساده براي مردن :


1- هر روز سيگار بکش  10 سال زودتر ميميري


2- هر روز الکل بنوش  30 سال زودتر ميميري


3- عاشق کسي شو که عاشق تو نيست


هر روز ميميري ....


...........................................

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 20:22

گربه ها همان کار را ميکنند که گربه ها ميکنند اردک ها همان کار را انجام ميدهند که اردک ها انجام ميدهند و عقاب ها همان عملي را مرتکب ميشوند که عقاب ها ي ديگر مرتکب ميشوند اگر از اردک بخواهيد کار عقاب را انجام دهد شرم بر شما باد ... شما بايد کمک کنيد اردک ها ، اردکها ي بهتري شوند و عقاب ها عقابهاي ب

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 20:22

مي خواهي بنويسي...خيلي وقت است چيزي نگفته اي... نمي تواني... پوسيده است... ذهنت...فکرت...احساست... نه اينکه خالي باشي...تهي باشي از حرف... که پري...سرشاري از گفتن... که نيست واژه اي...که بگويي...ذره اي...از درد... دلت... دلت پالتو مشکي ات...شال و کلاهت را ميخواهد... و مه...مه زياد...تا هيچ چيز نباشد....هيچ چيز ديده نشود... فقط تو باشي و تنهايي خودت... مه اگر نبود...يک زمين و يک آسمان خيس و خاکستري باشد... و هيچ نباشد ديگر... که تا چشم کار مي کند زمين خيس و خاکستري و آسمان نيز هم... تمام آرزويم اين است...تمام خواسته ام از دنيا...همين است...     هذيان هاي يک ديوانه باراني

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 4:12

تجربه هاي سنگين ما


ما را پاداش مي دهد که آرام گريه کنيم...


..........................................


خيلي وقت است دستي دارد گلويم را ميفشارد!


نه رها مي کند


نه تمام...


...


ميان آدمک هايي که ادعاي پوچ آدميت دارند...


...


اسيريم ميان خيابانهايي که سمت و سويمان را تعيين مي کنند...


...


خسته ام...اندکي بيشتر بفشار اي دست...!!


...........................................


 


 

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 4:12

بعضي دردها هست که يه جور شيريني دارد که کشيدنش زجرآور است...خب چون درد است...اما يک حلاوتي دارد مثلاً...مثلاً درد عشق...چه ميدانم...درد دوست داشتن... يک جور تلخي دارد...يک تلخي که با شيريني همراه است... مثلاً مثل دارک چاکلت! اين دردها را آدم دوست دارد...دوست دارد بکشدش...زجر ميدهد...عذاب ميدهد آدم را... اما باز آدم دوست دارد بکشدش...دلش ميخواهد تجربه اش کند... حتي گاهي به قيمت همه چيزش...به قيمت همه ي وجودش...روحش...زندگي اش اصلاً... مثلاً...مثلاً يک مثال کليشه اي و قديمي اش...همين سوختن پروانه در آتش شمع... اين دردها ارزش دارند...اعتبار دارند...تقدس دارند يک جورهايي... اينها را گفتم که بگويم دردهاي ديگري هم هست... يک دردهايي هم هست که فقط تلخ است...مثل زهرمار است اصلاً... تو بگو حتي يک ذره حلاوت...يک سر سوزن شيريني...؟ اين دردها را آدم دوست ندارد بکشد... اين دردها يک جورهايي به قول هدايت مثل خوره، آهسته روح را در انزوا ميخورند و مي تراشند... اين دردها ارزش ندارند...اين دردها پست اند...تقدس ندارند... اين دردها فقط عذاب و شکنجه اند... مثلاً...مثل به صليب کشيدن مي مانند...يا مثل سنگسار..

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 4:12

بهمن که مي شوديک نفر در من به سوگ مي نشيند...يک نفر...در من سياه مي پوشديک چيزي در من مي طلبد که خرما پخش کنم...بهمن که مي شودبوي سوختن مي آيدبوي تن سوخته...از هيبت تب...بهمن که مي شوديک نفر در من روضه مي خوانديک نفر...يک نفر در من شيون مي کند...بهمن که مي شود... هذيانهاي يک ديوانه ....................................  

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 4:12

روزهايي در زندگي وجود دارد که وقتي  ميگذرند وقتي از طوفان و سونامي آن خارج ميشوي با خودت ميگويي خدايا شکرت ...که بلاخره گذشتم .. خدايا شکر که بلاخره تمام شد .. ديگر در زندگيم تکرار نميشود .. ولي وقتي دوباره بعد از برهه اي  از زمان دوباره در زندگيت در ثانيه هاي پر از اندوهت دوباره تکرار ميشود  باورش در مخيله ات نمي گنجد باور نميکني خدايي به آن مهرباني به آن درجه از رحمانيت دوباره چنان روزهايي را برايت بخواهد .. باور نميکني که دوباره در مسير اين سونامي وحشتناک قرار گرفته اي .. اين روزهاي سخت .. اين روزهاي پر از اندوه که دو سال پيش کپي آنرا سپري کرده ام با شب گريه هاي غمگنانه ، با وحشت هاي سياه اندوهبار ، از ترس و و ترس و ترس .. اندوه و اندوه و اندوه .. غم و غم و غم دوباره سرگردان مطب ها و آزمايشگاهها و پاتولوژي ها شده ام و ... دوباره ..  روزهاي سخت و سياه سال 93 در سناريوي زندگي اندوهبارم کپي پيست شده و من و من و من ... اندوهگين و غمگين باور ندارم خدايي که اين همه مصيبت و اندوه را در زندگي من ميخواهد چگونه خدايي ميتواند باشد ؟؟؟ چرا من از درکش عاجزم .. چرا .. تمامي ند

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 4:12

ديد مجنون را شبي ليلا به خواب کاسه اي در دست دارد خيس آبگفت او را چيست اي شيداي من؟در جوابش گفت اي ليلاي منکاسه ي آب است اما آب نيستباده ي ناب است اما ناب نيستاينکه ميبيني حاصل افسون توستدسترنج هق هق مجنون توستسوختم در آتش بيداد توريختم هر قطره اش با ياد توابر بودم تشنه ي ليلا شدم ،بس که باريدم تو را دريا شدمعشق اگر روزي تو را افسون کند؟ليلي اش را تشنه ي مجنون کند ...

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 4:13

توي بيمارستان فيروز آبادي دستيار دکتر مظفري بودم روزي از روزها دکتر مظفري ناغافل صدايم کرد اتاق عمل و پيرمردي را نشان داد که بايد پايش را بعلت عفونت ميبريديم دکتر گفت که اينبار من نظارت ميکنم و شما عمل کنيد به مچ پاي بيمار اشاره  کردم که يعني از اينجا قطع کنم دکتر گفت " برو بالاتر" بالاي مچ را نشان دادم و دکتر گفت : برو بالاتر.. بالاي زانو را نشان دادم و دکتر گفت : برو بالاتر.. تا اينکه وقتي به بالاي ران رسيدم دکتر گفت که از اينجا ببر عفونت از اين جا بالاتر نرفته ... لحن وعبارت " برو بالاتر " خاطره بسيار تخلي را در من زنده ميکرد خيلي تلخ .. دوران کودکي همزمان با اشغال ايران توسط متفقين د رمحل پامنار زندگي ميکرديم قحطي شده بود و گندم ناياب بود و نانوايي ها تعطيل مردم ايران و تهران بشدت عذاب و گرسنگي ميکشيدند که داستانش را همه ميدانند عده اي هم بودند که به هر قيمتي بود ارزاقشان را تهيه ميکردند و عده اي از خدا بي خبر هم بودند که با احتکار از گرسنگي مردم سود جويي ميکردند شبي پدرم دستم را گرفت تا در خانه همسايه مان که دلال بود و گندم  و جو ميفروخت برويم و کمي از ا

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 4:13

وقتي فردي شما را ميازارد به اين دليل است   که خودش در اعماق وجودش در رنج است    در واقع رنجي که او به شما ميرساند ..    زجرهاي لبريز شده دروني خويش هستند   چنين انساني به تنبيه احتياج ندارد بلکه به کمک نياز دارد .. ............................. دربعضي طوفانهاي زندگي کم کم ياد ميگيري که نبايد توقعي داشته باشي مگر از خودت متوجه ميشوي بعضي را هر چند نزديک اما نبايد باور کرد متوجه ميشوي روي بعضي هر چند صميمي اما نبايد حساب کرد ميفهمي بعضي را هر چند آشنا اما نميتوان شناخت و اين اصلا تلخ نيست .. شکست نيست .. آگاه شدن است   ممکن است درحين  آگاه شدن درد بکشي اين آگاهي دردناک است اما تلخ هرگز ...

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 4:13

دوست داشتن عضوي از بدن است وقتي از دوست داشتن حرف ميزنيم  همه فورا به فکر قلب ميافتند ولي من ميگويم که دوست داشتن مثل دندان جلوي آدم است دندان جلويي که هنگام لبخند برق ميزند .. حالا تصور کنيد روزي را که دوست داشتن آدم درد ميکند آرام و قرار را از آدم ميگيرد غذا از گلويش پايين نميرود شبها را تا صبح به گريه مينشيني ... آن قدر مقاومت ميکني تا يک روز ميبني راهي نداري جز اينکه دندان دوست داشتنت را بکشي و بياندازي دور .. حالا ... دندان دوست داشتن را که کشيده باشي .. حالت خوب است .. راحت ميخوابي ، راحت غذا ميخوري و شبها ديگر گريه ات نميگيرد .. ولي ... هميشه جاي خاليش هست .. مخصوصا وقتي از ته دل ميخندي ... ....................................... همه ما يک عذرخواهي به احساسمون بدهکاريم زماني که براي نگه داشتن آدمهاي اشتباه پافشاري کرديم اون موقعي که دروغ شنيديم و سکوت کرديم جايي که بايد ميرفتيم و ايستاديم چيزايي که بايد ميديديم و نخواستيم که ببينيم و خودمان را به نديدن زديم از هيچ و پوچ رويا ساختيم و گاهي درد .. . و ذوق کرديم براي فرار از حقيقت لج کرديم با روحمان .. با خودمان ... با قلبمان

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 4:13

بکبار برايم نوشتي دوستت دارم من هزار بار خواندمش هزار بار ضربان قلبم بالا رفت هزار بار نفس در سينه ام حبس شد هزار بار در وجود ريشه کرد انگار که هزار بار شنيده ام انگار که هزار بار نوشته اي .. بکيار در آغوشت کشيدم هزار بار خوابش را ديدم .. هزار بار تب کردم هزار بار آرام گرفتم انگار که هزار بار در آغوشم بوده اي تو يک بار دروغ گفتي من دروغت را هزار با ر تکرار کردم هزار بار رويا ساختم هزار بار باور کردم انگار خانه ام را روي آب ساخته باشم تو يکبار نبودي من هزار بار دنبالت گشتم هزار بار خاموش بودي هزار بار به در بسته خوردم هزار بار دلم گرفت انگار که تمام هزارانم را باخته باشم ... غافل از اينکه تو هميشه همان يک بار بودي يک دوستي .. يک تب .. يک رابطه بيحاصل .. يک تجربه تلخ .. و اين من بودم که باختم و از " يک  "   "هزار " ساخته بودم براي خود ديوانه ام ...

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 4:13

صفحه بندی